اشعار و سروده های تنهایی
تقدیم به صدایی که عشق را در دلم زنده کرد : شهرام شکوهی نازنین شهره شهر تا که صدای فاخرت گوشنواز من شده نور غریب آسمان پیرهن بدن شده شهره شهری و دلم در طلبت چه پر صدا نغمه عاشقانه ای پر ز تتن تتن شده با "دل دیوانه" تو تا به کجا رسیده ام شور بده به جان من بستر دل کفن شده پر شده ام ز خاطره پر شده ام پر از هوس پر شده حوض قلب من دلزده از وطن شده کاش رسد که لحظه ای با دل من تو سر کنی در هوست وجود من فاقد روح وتن شده آه دل عاشق من با نفس تو زنده شد کاش رسی که روح من بند در این بدن شده فخر و شکوهی و دلم عاشق شهرام تو شد تا که نهی پا به دلم این "ارسلان" کفن شده عطر باران ، عطر ساحل ، حال شرجی ، بوی نم دسته دسته سبزه و گل هر کرانه هر قدم بوی دریا ، بوی ماهی ، آبی پاک خلیج سوسن و سنبل برای نوشدن گشته بسیج شانه کرده گیسوان نخل را دست نسیم بلبلان شاد و غزل خوان و همه مست نسیم می درخشند نور پر رنگ ستاره روی خاک از تلالوهای عشق آسمان ، دل چاک چاک گونه های سرد دریا غرق گرما غرق نور لحظه های ساکت و خاموش در حال عبور بی خیال مشکلات و دلهره ، پیوند آه آسمان را سیر کن پرواز کن در هر نگاه با گرانی دست و پنجه نرم کن ، پشتش شکن خنجر بی رحمیت در قلب ظالم ها بزن "ارسلان" شادی بده بر روزگار و شاد باش با طپش های محبت تا ابد آزاد باش دجال در نماچین دلت یاد خدا آویزه کن حور و جنت نه ، رضایش را به دل انگیزه کن هر شب و هر روز ما ، در فکر نان درگیر شد فکر خانه فکر یارانه به دل تصویر شد در کمند زلف دجال زمان افتاده ایم ما همه تسلیم پولیم و عجب دلداده ایم در کشاکش های درد روزگار با مرام بره ایم و گرگ گله دزد دانا ما مدام آدمیت زیر خاکستر نهان افتاده است پست رذلیم و از این جام حماقت مست مست کو شرافت کو صداقت کو دل آزاده ای روز جمعه می رسد دلدار ما آماده ای؟ ندبه و ناله فغان های تو در عصر خزان پس برو دل صاف کن ای حکمران آسمان صعود لا به لای همهمه بیداد دود روح و جانم هر طرف یاد تو بود بین اشک و خاطره ، لبخند و آه می شوم جاری دمادم همچو رود می روم پای پیاده پشت ابر خشک شد احساس این ابر وجود تو دوباره رفتی و من در خیال شاید اما دیر شد اما چه زود کافرم من دین ندارم جز رُخت بر غبار رَخت تو سر بر سجود "ارسلان" طاقت ندارد بر فراق بازگرد و پر کشش سمت صعود
تردید شعری نمانده باقی از چشمه ای که خشکید نور سیاه شب بود در انتهای تبعید زندانی و اسارت ، تنهایی و ستم شد آری ندارم اینک یک نقطه نور امید از بس که بخیه خورده این لاشه دل من آرام بی اثر شد از درد و ناله خوابید در امتداد راهم هر جا ستاره ای بود من را چه شد که آخر نوری به من نتابید فانوس در دو دستم دنبال رد پایی شاید به شب ببینم فواره های خورشید تلخ است کامم اما شیرین ترش نباشد طعم هلاهلی که غربت به سایه بخشید از دوستان چه گویم چون دانه های تسبیح دنبال هم برفتند تا نا کجای تردید در قرن پول شویی در قرن ارز و دینار دل بسته ام به لطفت ای ناخدای بیدار با شهوت و هوس نه ، با عشق بی مثالت من را ببر به عرشت تا ناوک خیالت شعری نمانده باقی شوری نمانده بر جا شاید شرر بگیرد بر شعله های فردا خط و خیال خالی بر صفحه ای که خالی است مهر است بر دهانش آن شاعری که خوابید آسمانی کماکان عاشقم عزلت نشینم کنار سبزه ها جز گل نبینم در این عصری که قحطی گشته عاشق سراسرشاعرم از جمع فارق لبالب لب زنم گیلاس لب ها دمادم دم زنم از شور شب ها نمی دانم خدایم گشته این بت نمی دانم چه می خوانم از ای نُت نُتی در حنجره با من عجین است سراپای دلش آن سرزمین است همان بیت المقدّس ، کعبه دل همان جایی که افشردند آن گِل همان جایی که دل معبود آن است بدان قصدی که مقصودم همان است همان جنت همان گیتی همان ها تمام ماورای کهکشان ها تمام هستیم در آسمان هاست تمام دل خوشی آری همان جاست بدون خستگی بی منت خلق چه آسان می روم از غرب تا شرق به قلب آرزو باید سفر کرد به دریا زد رفیقان را خبر کرد رفیقان هم همه غرق نیازاند همه درگیر می یا جا نمازاند همه ظاهر فریب اند و دغل باز همه پست اند و پستان محرم راز ؟ من و راز شب و اشک سحرگاه تو را آخر چه شد در خلوت راه در این خلوت شبانه در گشایند به جز پاکان کسی از در نیایند مرا با خود ببر تا بی نهایت به پایان جهان تا هرچه غایت از این رنج زمین دل را رها کن کویر خشک من غرق صفا کن به اندوه زمین از دست انسان به فریاد غریب برگ و باران به سوگند علف در مشت گِل ها به فریاد قطاری در تونل ها نمی دانم چه می گویم در این شب که شاید مضطرم یا غرق در تب تو اما خوب می دانی چه هستم کجای نقطه دنیا نشستم ببر با خود مرا هر جا که خواهی تو خود شاهی و ماهی ، شاه راهی با سلام خدمت کلیه عزیزانی که به من سر می زنند ، در خدمت شما هستم با یک غزل توهم خیس خیسم ، خیس باران خیال آسمان خیس رگبار نگاه دلبر نامهربان در ترنم های انگشت تخیل کم کمک می روم تا ماورای بی کران کهکشان غرق پاییزم پر از رنگین کمان رنگ ها قرمز و سبز و سه نقطه رنگهای پر نشان خسته ام از پاسخ آیا چگونه ما شویم ؟ دلخورم از طعنه های آتشین و بی امان زخم زخمه زخم من قرمز تر از رنگ شراب نم نم و کم کم دمادم لا به لای ارغوان می شوم سرشار حس شرجی شعر سپید می روم هر سو به دنبال کلاف و ریسمان واژه ها در ذهن من مشغول دل مشغولی اند همهمه گاهی سکوت ازدحام واژگان با توهمهای قرص ماه تو پر می کشم تا سکوت مطلق لبهای تو ای "ارسلان" چه بهاری داره بوشهر انشالا قسمت همتون بشه با شعری تقدیم به بهار پنهان آپم : بهار پنهان سین سکوت لب را در سینه ام فشردم با تیک تاک ساعت دایم زمان شمردم سودای عشق عالم ، ساقی جن و آدم سلطان با صفایم روحی بده به جانم سبزی سبزه ها را از نعمت تو دارم با عطر گیسوانت بر قامت بهارم بر سکه رونقی ده تا پای تو ببوسد با خط و خال رنگین پیراهنت بدوزد بر سفره جای خالی ، آیینه ها شکسته هر گوشه ای کناری ، رگبار غم نشسته ساعت بدون حرکت ، سنبل بدون بویی سرکه بدون ترشی جا مانده در سبویی سالی گذشت و ماه آخر نیامد آخر جا مانده ایم و بنگر جامی بدون ساغر مهدی کجای دنیا بر هفت سین نشینی آیا صفا و مهری در این بدان ببینی ؟ در سامرا ، مدینه یا کربلا و مشهد این بیت را نوشتم کارم رسد به اشهد
بر ثانیه ، دقیقه نام تو می سپارم آری بهار عالم کی بینمت کنارم سلامی به گرمای کرسی های آتیشی مادربزگا. سلامی به گرمای شومینه های امروزی. یلداتون مبارک. امسال اولین سالیه که شب یلدا بوشهرم و البته پیش خانمم. امیدوارم به شمام خیلی خوش بگذره. یلدا با سلسله موی تو یلدا چه بلند است در خلوت آیینه دلم بند به بند است سرمای زمستانی و من غرق ترانه با آتش آغوش تو دل ، تنگ فسانه امشب به سحر مست توام جام شرابم با عطر تنت شرم بود گر که بخوابم امشب چه شبی شام بلند دل عاشق امشب من و تو چنگ و دهل ، ساز موافق یاقوت اناری و پر از شوق رسیدن شیرینی تو حیف بود گر نچشیدن یلدا شب قدر است بدان قدر زمان را در پنجره تصویر بکن روی جهان را تا صبح زنم بوسه به لبهای تو ساقی یلدا به سر آمد ولی، عمر تو باقی عید حقانیت شیعه مبارک باد. عیدی یادتون نره. غدیر آمد به لطف ایزد پاک غدیر آمد پر از احساس افلاک غدیر آمد به رنگ آسمان ها غدیر آمد به پهنای زمان ها پر از حس سپید و روشن ماه پر از شور و پر از شوق و پر از آه غدیر آمد نبی تنها نباشد علی آمد به دلها گل بپاشد تمام آسمان ها درنوردید به هر شام سیه مهتاب بخشید به لطف ایزدی اسلام کامل تشیع می شود با کفر حائل علی دستش به دست مصطفی داد علی را کعبه دلدادگی زاد علی دلداده نور حقیقت علی بنیان گذار یک حقیقت نبی آمد علی شد وارث او تشعشع های دل تابید هر سو تمام آسمان غرق ستاره زمین احیا شود آری دوباره به شیعه می رسد بانگ صداقت وفا ، دلدادگی ، حق و عدالت غدیر آمد شروع شور باشد برای دل پرستان نور باشد به پایان می رسم ای "ارسلان" باز پرم از عاشقی ، رویای پرواز










| Design By : Mihantheme |


